تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 8
پیچک ( شهاب مقربین )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هر روز که می‌گذرد

**

هر روز که می‌گذرد

تکه‌تکه‌ام می‌کند

 می‌نشینم

تکه‌های خودم را جمع می‌کنم

کنار هم می‌چینم

می‌بینم تکه‌ای گم شده

 

هر روز که می‌گذرد

سبک‌تر می‌شوم

 

زمانی اگر

تکه‌های گم‌شده را پیدا کردی

کنار هم بچین

او باید من باشم

باقی پازل بی‌معنایی بود

که در آن

بازیگر و بازیچه را

از هم نمی‌شناختی

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 358

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شاید که باقی روز

**

شاید که باقی روز

این تلفن مدام زنگ بزند

و کسی گوشی را برندارد

شاید این فنجان چای

سرد شود

باقی سیگارم را باد بکشد

زیرسیگاری پر شود از سری خاکستری

 

شاید آن‌ها که مرا می­برند

با خود بگویند بدبخت

شعرش ناتمام ماند

 

اما من

خوشبخت‌تر از آنم که تمام شود همه چیز

چیزهایی هست

بیرون از این شعر

و تو فراموش نمی­کنی

چقدر دوستت داشته­ام.»

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 414

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

ندیده‌ای تو

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تو نخواهم گفت

اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

اما صخره‌ها نمی‌دانی

وقتی که گریه می‌کنند ...

وقتی که گریه می‌کنند ...

 

 

 شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 437

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مي‌خواستم دنيا را عوض كنم

دنيا عوض شد

اما كار من نبود

 

مي‌خواستم انسان را دگرگون كنم

انسان‌ها دگرگون شدند

نه آن‌گونه كه من مي‌خواستم

 

حالا ديگر

فقط  مي‌خواهم

تو را نگه‌دارم

همان‌گونه كه بودي 

بي هيچ تغييري

پيچيده در روياهاي كاغذي‌ام

 

و تو

مي‌دانم

عوض نخواهي شد

همان‌گونه كه بودي گريزپا

پرطغيان و تغيّر

    ويران‌گر

رودخانه‌ي آتش

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 204

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دیدارهای تازه …
 
دیدارهای  تازه
با خود فاصله های  بسیار  آوردند
و غریبه هایی را  که هنوز
مجال نام گذاری شان را نیافته ایم
 
فرزندان ما
از جنس  خاطره هایی  دیگرند
و ما  که
نه آن قدر پیر شده ایم
که زنگ صدای یک دیگر را نشناسیم
و نه چندان جوان مانده ایم
که خواب های شیرین خود را تکرار  کنیم
به شکستن عهدی قدیم  متهم می شویم
که فکر می کنیم
هرگز نبسته بودیم
 
با این همه
باریکه راهی را
که از خانه ی مادری
تا این چهار راه ولنگ و واز  پیموده ایم
خوب به خاطر داریم
و به خاطر داریم
که برای رسیدن به این ایستگاه
هیچ گاه بلیتی  فراهم نکرده بودیم
و هیچ گاه  انتظار این قیافه های ناشناس را نداشتیم
که به پیشباز ما نیامده اند
آمده اند تا در ایستگاه آخر بدرقه مان کنند
 
اما هنوز هم
آن قدر کودن نگشته ایم
که کودکی خویش را
از یاد برده باشیم
 و از میان این همه کودک
که در میان این همه خیابان و میدان
ویلان و سرگردان اند
کودکانی را نشناسیم
که از جنس خاطره های ما اگر نیستند
خواب های دور و دراز  ما   را
می خواهند   تعبیر کنند
 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گلی هر جایی ...



 

گلی هرجایی آبت را نوشیده

خاکت را تسخیر کرده

نامت را چون برگی نورسته از خود کرده است

امروز بازی‌هایت را فراموش کرده‌ام

فردا چشمانت را از یاد خواهم برد

نامت را در پاییزی که هر چیزی را با خود خواهد برد

اما باران که تا ابد بر تو می‌بارد

بر من می‌بارد

چیزی از تو با خود دارد

که همواره این‌جا بازی می‌کند

نگاه می‌کند

صدایت می‌زنم

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 116

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از میان جمله آدم ها

 

**
 

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمه‌ی شیرین بودی

کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است


کلمه‌ی دوستی نه

  شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور


تو مثل کلمه‌ی خیال   مثل کلمه‌ی خواب

شیرین بودی

 از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌ای عزیز

در پرانتزِ آغوشم

 مثل کلمه‌ی خواب

پریدی و رفتی

میان جمله‌ی آدم‌ها

ز میان جمله آدم ها
 

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمه‌ی شیرین بودی


کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است


کلمه‌ی دوستی نه

  شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور


تو مثل کلمه‌ی خیال   مثل کلمه‌ی خواب

شیرین بودی

 از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌ای عزیز

در پرانتزِ آغوشم

 مثل کلمه‌ی خواب

پریدی و رفتی

میان جمله‌ی آدم‌ها

 

 

 شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 153

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سراسیمه سر می زنم
 

**

سراسیمه  سرمی‌زنم

به هر گوشه و کنار

نیست

 برمی‌گردم

سرمی زنم

به دیروز   به پارسال

نیست

 سرمی‌زنم  به فردا

به  سالی دیگر

پیدا نمی‌کنم

 سرمی‌زنم  به دیوار

نیست

پیدا نمی‌کنم

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 214

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زمانی ست که از کلمات خسته ام
 

 

**

زمانی‌ست که از کلمات  خسته‌ام

گروه گروه  هجوم می‌آورند

می‌نشینند در سرم

مثل دسته‌ی پرندگان

بر سرِ درختی

 دست بر دست  می‌کوبم

بانگ  برمی‌کشم

می‌پرند و پراکنده می‌شوند

 یک پرنده‌ی خاموش  اما

نه می‌ترسد   نه می‌رود  

نه آوازش را  می‌خواند

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

درونم را می کاوم
 

**

درونم را مي‌كاوم

چنگ مي‌زنم

شعر نگفته‌اي  مانده هنوز

 با آن كسي شاد نخواهد شد

با آن كسي غمگين نخواهد شد

 با آن كسي عشق نخواهد ورزيد


با آن كسي نفرت نخواهد ورزيد

با آن كسي زندگي نخواهد كرد

با آن كسي نخواهد مرد

با آن ...

 آني نمانده ديگر

اين بود

آن‌چه به چنگم آمد

 

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 
 از روزي

  **

از روزي

به دامن روزي ديگر مي‌گريزيم

و آن كه پناه‌مان داده‌است

سر در پي‌مان مي‌گذارد

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 103

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

با برف خواهم بارید

 

**
 

با برف  خواهم باريد

سرد

 رد پاي ديروز را پاك خواهم كرد

پا به پاي رد پاي تازه‌اي كه با من است

پيش خواهم رفت

پيش از آن كه پيشي بگيرد از من  دور شود

راه‌ها را خواهم بست

 خواهم باريد

سنگين

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 118

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 و آن‌گاه

 

**

و آن‌گاه

از دل ما علف‌هايي مي‌رويند

گل مي‌كنند شكل دل‌هاي ما


با نسيمي

سر در گوش هم مي‌برند و چيزي به هم مي‌گويند

با نسيمي از ديگرسو

فراموش مي‌كنند

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 106

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جاده ها همچون رودها
 

**

جاده‌ها هم چون رودها

به دريا مي‌رسند

عريان

نظاره مي‌كنند رودها را

گم‌گشته در تلاطم موج‌ها

 پوشيده در مه

برمي‌گردند

سر مي‌گذارند به كوه و بيابان

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 75

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی صخره ها هم
 

**

گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

ندیده‌ای تو

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تو نخواهم گفت

اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

اما صخره‌ها نمی‌دانی

وقتی که گریه می‌کنند ...

وقتی که گریه می‌کنند ...

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 8, | بازديد : 93

صفحه قبل 1 صفحه بعد