تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 6
پیچک ( شهاب مقربین )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

روياها

 

روياها نيز پير مي‌شوند

اما كشان كشان و پيوسته

پيش مي‌آيند

پا به پاي من

كه از ديرباز

دست در دست‌شان داشته‌ام

از ما كدام‌ يك پيش‌تر از پاي خواهيم افتاد

روياها

كه سايه‌‌ام مي‌انگارند؟

يا من

كه واقعيت‌شان پنداشته‌ام؟

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 367

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

صخره‌ها

**

 

گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

ندیده‌ای تو

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تو نخواهم گفت

اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

اما صخره‌ها نمی‌دانی

وقتی که گریه می‌کنند ...

وقتی که گریه می‌کنند ...

 

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 238

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

من آویخته از طناب بودم و

تو

تفنگ در دست


شلیک کردی

 

شلیک کردی به طناب

برگشتم  به زندگی

 

خطا رفته بود

دوباره داری  نشانه می‌روی

قلب هدف را

 

درست نشانه گرفتی

بزن

زندگی همین‌ است

که شلیک می‌شود از دست‌های تو

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 286

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

هر شب شبحی می‌آید ...

 **

هر شب شبحی می‌آید

در ساعت معین

 در نزدیکی ایستگاه

سوت بلند و طنین سنگین عبورش

سراسیمه‌ات می‌کند

اما نمی‌برد تو را

 رهایت نیز نمی‌کند

تا آسوده خیال و سبک قدم برداری

به‌سوی روشنی دکه‌ای

در نزدیکی ایستگاه

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 120

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آخ
 

آخ !

پیشانی‌ام ...

چه تصادفی !

مقصر کیست ؟

من ؟

ماشینِ پشتِ سر ؟

یا یاد تو

که پیچید بی‌هوا در سرم ؟

  - مقصر فرار کرد آقای پلیس !


   - نه

  مقصر شمایید

حق با کسی‌ست

 که فرار می‌کند

 
در آینه  خون از پیشانی‌ام جاری‌ست

سرم  به سنگ نخورده

باز

تخته‌گاز می‌روم

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نمی توانم
 

**

نمی‌توانم  با کلاشینکف  شعر بنویسم

نمی‌توانم  با کوکتل‌مولوتف  نقش بزنم  روی کاغذ

نمی‌توانم  با تفنگ ...

 تُف بر تفنگ

تُف بر کوکتل‌مولوتُف

بر كلاشينكف

بر همه‌ی این کلمات   تُف

 این‌ها  شاعرانه نیستند

می‌خواهم از تو بنویسم

 اما تو را  با همین کلمات  نقش کردند

   بر زمین

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دستم را دراز مي‌كنم

 

چه بنويسم

بر كاغذي كه باد برده است

به دوردست

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هر از گاهي مي‌خنديم

گاهي هم گريه مي‌كنيم

زير ستارگاني

كه به ما هيچ نمي‌گويند

 

 

شهاب مقربین

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 129

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

همیشه راهی باز
 

**

هميشه راهي باز پيدا مي‌شود

 همين كه خيال مي‌كني

رسيده‌اي به قرار

راهي بيراه

مثل سگي وفادار

پوزه‌اش را باز پيش پايت مي‌گذارد

تا دوباره  دور شوي

دور

از قراري كه

خيال مي‌كردي

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 162

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

می خواهم از دری دیگر بگویم
 

**

می خواهم از دری دیگر بگویم

خود را به راهی دیگر می زنم

پایان همه راه ها اما

یک در پیدا می شود

با کوبه ای که چون می کوبم

صدای پایم را

در می آورد

که بازمی گردد

از هر دری که می گویم

به هر راهی که می زنم

 

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرگ

 

**
 
 

 مرگ

در اتاقک برج نگهبانی اش ایستاده است

سینه خیز آمده ام

پی یاران گم کرده ام

 

 

شهاب مقربین

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 179

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وای از این

**
 

وای از این زندان بی دیوار

می روی می روی می روی ...

از کجاش فرار کنی

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ساعت ها

**
 

ساعت‌ها سازشان را كوك مي‌كردند

با تيك‌تاكِ قدم‌هات

رقاصكان ثانيه‌گرد

لحظه‌شماري مي‌كردند

دقيقه‌گردها  ساعت‌شمارها

پا به پا مي‌كردند

گرد تو مي‌چرخيدند

 

عقربه‌ي من

سال‌ها را شماره مي‌كرد

دور تو مي‌گشت

 گردشي اين همه طولاني

تو را خسته مي‌كرد

مرا  پير

 دير شد

با آن‌ها رقصيدي

 

شهاب مقربین

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 79

صفحه قبل 1 صفحه بعد